تبليغاتX
شنیده ها
 

                      بگیر منو! به این می گن یه قهر شیک و جنتلمنانه

 

کاربرد اسم سریالای تلویزیونی، در روابط زناشویی

-----------------------------------------------------

 

 

وقتی زن و شوهر، به خون همدیگه تشنه می شن: آدم خوار

 

وقتی شوهره بعد از دعوا با عیال، باید واسه ی خوابیدن، دنبال جایی غیر از اتاق خواب بگرده: زیر زمین

 

وقتی زن و شوهر، می خوان بی ارزش ترین چیزا رو به همدیگه حواله بدن: یه وجب خاک

 

وقتی میزان علاقه ی زن و شوهر، به پایین ترین حدّ خودش می رسه: مدار صفر درجه

 

وقتی زن و شوهر، دو ساعت، سر همدیگه عربده می کشن و دیگه نای حرف زدن ندارن: از نفس افتاده

 

وقتی زن و شوهر، به هر دری می زنن تا از شرّ همدیگه خلاص بشن: بی راهه ها

 

وقتی زن و شوهر، بچّه رو بهونه ی تحمّل و موندن شون می دونن و منّت می ذارن: فقط به خاطر تو

 

وقتی زن، با ته ماهیتابه، می کوبه توی مخ شوهره، طوری که یارو، دراز به دراز می افته: اغما

 

وقتی وسط دعوا، چشم شوهره می افته به ظرف میوه و هوس می کنه یه سیب بخوره: میوه ی ممنوعه

 

وقتی شوهره داره عربده می کشه و خودشو جر می ده و زن، عین خیال ش نیست: انگار نه انگار

 

وقتی شوهره، وسط دعوا، از خونه می زنه بیرون و مث یتیما، توی کوچه و خیابون، قدم می زنه: غریبانه

 

وقتی شوهره، وسط دعوا، از خونه می ره بیرون و دیگه خبری ازش نمی شه: گمگشته

 

وقتی شوهره، واسه ی طلاق دادن زن ش، در شکّ و تردیده و نمی دونه چه غلطی باید بکنه: گل یا پوچ

 

وقتی زن، شوهره رو از خونه می ندازه بیرون و شوهره می ره پارک، پیش رفقای همفکرش: ما چند نفر

 

وقتی زن، غذا پختن رو تحریم کرده و شوهر، توی خونه، نون خشک م، گیرش نمی یاد: مرده ی متحرّک

 

وقتی شوهره، زن شو با وسایل ش، از خونه می ندازه بیرون و می فرستدش خونه ی باباش: کوله پشتی

 

وقتی شوهره، زن شو انداخته بیرون و بعدش، مث سگ، از کارش پشیمون می شه: او یک فرشته بود

 

 

 

               بیچاره ها ! اینقده خودتونو جر ندین

 

 

پ ن 1 ) این حکایت، می تونه ادامه داشته باشه، اقّلا"به تعداد تمام سریالای تلویزیونی.

 

پ ن 2 ) باور می کنین خودم حتّی یه ثانیه از کلّ این سریالا رو ندیدم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط دانش | 
 

                خدایی ش، دل تون می یاد ماها رو بخورین ؟!

 

یه رفیق دارم که بد جوری، کشته مرده ی حقوق حیواناته.

 

 

روز عید قربون، ئی میلی به شرح زیر برام فرستاد، با تصویری از چند تا گوسفند ناز نازی:

 

 

 

                    به خاک و خون افتادن جمعی از شهدای راه اسلام،

 

 

                              < شهیدان مظلوم، ببئی >

 

 

                  را به پیشگاه امّت اسلامی، تسلیّت عرض می نماید.

 

  

 

 

قویا" توصیه می کنم :

 

 

اگه رفقای این جوری دارین، به نفع تونه، جلوشون وانمود کنین که گیاه خوارین .....

 

                                 توصیه ی بهداشتی امروز دکتر ببئی : بهتره شما آدما، مث ماها، علف، کوفت کنین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط دانش | 
 

 

                        خدایی ش، خوش تیپ نیستم ؟!

 

یه نفر، به مون معرّفی شد و اومد شرکت، که نمایندگی فروش محصولات مون رو بگیره.

 

بچّه های واحد فروش، به ش گفتن برای تاءیید اعتبارش، باید با من ملاقات کنه.

 

 

وارد دفتر شد و بعد از سلام و احوالپرسی، گفت:

 

 

- می دونین وقتی توی طبقه ی همکف، سراغ تون رو گرفتم، همکاراتون چی به م گفتن ؟

 

- نخیر، چی گفتن ؟

 

- به م گفتن برو طبقه ی چهارّم، خوش تیپ ترین آدمی که دیدی، همون آقای دانشه.

 

- از دست این همکارای شیطون. احتمالا" به این طریق، می خواستن باهاتون صمیمیّت بیشتری

 

  برقرار کنن. هر چی باشه، به سلامتی، قراره با هم همکار بشیم. 

 

- شاید. ولی به نظر من، همکاراتون راست گفتن.

 

- نظر لطف شماست.

 

 

و شروع کردم به مطالعه و بررسی پرونده ش، تا ببینم صلاحیّت دریافت نمایندگی فروش

 

محصولات مون رو داره یا نه، که متاءسّفانه نداشت.

 

 

- دوست عزیز، به چند دلیل، نمی تونیم نمایندگی فروش رو به شما تقدیم کنیم. از طرف خودم

 

  و مدیریّت شرکت، صمیمانه ازتون عذرخواهی می کنم. امیدوارم در آینده، بتونیم با هم

 

  همکاری کنیم.

 

 

دلخور شد و دلایل ردّ درخواست شو پرسید، که براش توضیح دادم.

 

 

حسابی، کفرش در اومد. رفت به طرف در خروجی. در رو واز کرد و قبل از این که بره بیرون،

 

برگشت طرف من و گفت:

 

 

- یه چیزی رو می دونی ؟ همکارات، آدمای چابلوسی ان و خواستن پاچه خواری کنن. تو،

 

  بی ریخت ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم. این رو خیلی جدّی گفتم که یه وقت، هوا

 

  ورت نداره.

 

 

- ؟؟؟!!! ..... ؟؟؟!!! ..... ؟؟؟!!! .....

 

 

و در رو کوبید و رفت.

 

 

نتیجه گیری :

 

 

اگه به ریخت و قیافه تون اهمیّت می دین، هیچ وقت، دست ردّ، به سینه ی کسی نزنین ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط دانش | 
 

                                             بهتره برم وصیّت نامه مو بنویسم

 

یکی از همکارام هست که دو تا پسر کوچیک، به نام های بهروز و روزبه  داره و روزای

 

پنج شنبه، اونا رو با خودش می یاره شرکت .

 

 

پنج شنبه ی پیش، این دو تا بچّه، درباره ی عمّه هاشون با ما صحبت می کردن.

 

 

 

بهروز: ما دو تا عمّه داریم. عمّه فخری و عمّه فریده.

 

 

روزبه: راست می گه عمو. عمّه فریده، بیست و پنج سال شه. خیلی جوونه.

 

 

بهروز: آره، عمّه فریده خیلی جوونه. ولی عمّه فخری، چهل سال شه.

 

 

روزبه: آره بیچاره خیلی پیره. دیگه کم کم باید فوت کنه.

 

 

همه ی ما: ... ؟؟؟!!! .... ؟؟؟!!! ... ؟؟؟!!! ...

 

 

 

این بود، نتیجه ی مطالعات و بررسی های دو تا بچّه، از متوسّط طول عمر، در کشور.

 

گفتم که حساب کار، دست تون بیاد ! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط دانش | 
 

                             نگران نباشین. از روی علاقه ست !

 

چند وقت پیش، روان شناسا اعلام کردن :

 

 

بگو مگو و جنگ های لفظی، بین زن و مردا ( فرقی هم نمی کنه که نسبتی با هم داشته

 

باشن یا نداشته باشن )، می تونه دو دلیل داشته باشه :

 

 

1 - علاقه ی زیاد

 

2 - نفرت زیاد

 

 

 

 

نمونه سوال احتمالی، برای درس روان شناسی :

 

 

پس از مطالعه ی گفتگوی زیر که بین یک زوج ( بدون توجّه به نوع رابطه شون ) صورت

 

گرفته، تعیین کنید که این گفتگو، بر پایه ی علاقه ی زیاد بوده یا نفرت زیاد ؟

 

 

زن: می گم مرتیکه ی {...}، چه خوبه که حتّی بگو مگوهای من و تو، بر اساس تفاهم کامله

 

مرد: آره زنیکه ی بی {...}. باید اعتراف کنم ما خیلی خوش شانس یم. مگه نه ؟

 

زن: آره خیلی. الهی سر تخته، بشورن ت. باید قبول کنیم اگه این اختلاف نظرا نباشه، رابطه ها

 

      خیلی یه نواخت می شه. حرف مو قبول نداری، بی {...} ؟ 

 

مرد: چرا ایکبیری، قبول دارم دربست. آآآآآآآآآآآآآه چه شاعرانه !  من به تو فحشای ناجور

 

       می دم. تو هم متقابلا" جواب مو می دی. این بی نظیره

 

زن: آره، موافق م کچل جون. حالا واسه ی شام می ریم رستورانی که من می گم. فهمیدی

 

      یا نه، پدر {...} ؟

 

مرد: آخ جووووووووون، عجب دیالوگ محشری بود. پدر {...}، تویی و هفت {...} ت. 

 

       ولی باید عرض کنم، یا می ریم رستورانی که من می گم، یا اینقده گشنگی بکش که

 

       آخر سر، دمپایی هاتو بپزی و بخوری   

 

زن: آخ که چه زیبا بود {...}. تو در بیان جملات رکیک عاشقانه، یه پا متخصّصی .....

 

مرد: اختیار داری {...}. در مقابل گل افشانی های تو، صفر صفرم ................ 

 

زن:  ......... {...} .....................

 

مرد: ................ {...} .......................

 

 

                                                 چک اوّل، صد تومن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط دانش |