![]() |
![]() |
|
|
کاربرد اسم سریالای تلویزیونی، در روابط زناشویی ----------------------------------------------------- وقتی زن و شوهر، به خون همدیگه تشنه می شن: آدم خوار وقتی شوهره بعد از دعوا با عیال، باید واسه ی خوابیدن، دنبال جایی غیر از اتاق خواب بگرده: زیر زمین وقتی زن و شوهر، می خوان بی ارزش ترین چیزا رو به همدیگه حواله بدن: یه وجب خاک وقتی میزان علاقه ی زن و شوهر، به پایین ترین حدّ خودش می رسه: مدار صفر درجه وقتی زن و شوهر، دو ساعت، سر همدیگه عربده می کشن و دیگه نای حرف زدن ندارن: از نفس افتاده وقتی زن و شوهر، به هر دری می زنن تا از شرّ همدیگه خلاص بشن: بی راهه ها وقتی زن و شوهر، بچّه رو بهونه ی تحمّل و موندن شون می دونن و منّت می ذارن: فقط به خاطر تو وقتی زن، با ته ماهیتابه، می کوبه توی مخ شوهره، طوری که یارو، دراز به دراز می افته: اغما وقتی وسط دعوا، چشم شوهره می افته به ظرف میوه و هوس می کنه یه سیب بخوره: میوه ی ممنوعه وقتی شوهره داره عربده می کشه و خودشو جر می ده و زن، عین خیال ش نیست: انگار نه انگار وقتی شوهره، وسط دعوا، از خونه می زنه بیرون و مث یتیما، توی کوچه و خیابون، قدم می زنه: غریبانه وقتی شوهره، وسط دعوا، از خونه می ره بیرون و دیگه خبری ازش نمی شه: گمگشته وقتی شوهره، واسه ی طلاق دادن زن ش، در شکّ و تردیده و نمی دونه چه غلطی باید بکنه: گل یا پوچ وقتی زن، شوهره رو از خونه می ندازه بیرون و شوهره می ره پارک، پیش رفقای همفکرش: ما چند نفر وقتی زن، غذا پختن رو تحریم کرده و شوهر، توی خونه، نون خشک م، گیرش نمی یاد: مرده ی متحرّک وقتی شوهره، زن شو با وسایل ش، از خونه می ندازه بیرون و می فرستدش خونه ی باباش: کوله پشتی وقتی شوهره، زن شو انداخته بیرون و بعدش، مث سگ، از کارش پشیمون می شه: او یک فرشته بود
پ ن 1 ) این حکایت، می تونه ادامه داشته باشه، اقّلا"به تعداد تمام سریالای تلویزیونی. پ ن 2 ) باور می کنین خودم حتّی یه ثانیه از کلّ این سریالا رو ندیدم؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط دانش |
|
|
یه رفیق دارم که بد جوری، کشته مرده ی حقوق حیواناته. روز عید قربون، ئی میلی به شرح زیر برام فرستاد، با تصویری از چند تا گوسفند ناز نازی: به خاک و خون افتادن جمعی از شهدای راه اسلام، < شهیدان مظلوم، ببئی > را به پیشگاه امّت اسلامی، تسلیّت عرض می نماید. قویا" توصیه می کنم : اگه رفقای این جوری دارین، به نفع تونه، جلوشون وانمود کنین که گیاه خوارین .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط دانش |
|
|
یه نفر، به مون معرّفی شد و اومد شرکت، که نمایندگی فروش محصولات مون رو بگیره. بچّه های واحد فروش، به ش گفتن برای تاءیید اعتبارش، باید با من ملاقات کنه. وارد دفتر شد و بعد از سلام و احوالپرسی، گفت: - می دونین وقتی توی طبقه ی همکف، سراغ تون رو گرفتم، همکاراتون چی به م گفتن ؟ - نخیر، چی گفتن ؟ - به م گفتن برو طبقه ی چهارّم، خوش تیپ ترین آدمی که دیدی، همون آقای دانشه. - از دست این همکارای شیطون. احتمالا" به این طریق، می خواستن باهاتون صمیمیّت بیشتری برقرار کنن. هر چی باشه، به سلامتی، قراره با هم همکار بشیم. - شاید. ولی به نظر من، همکاراتون راست گفتن. - نظر لطف شماست. و شروع کردم به مطالعه و بررسی پرونده ش، تا ببینم صلاحیّت دریافت نمایندگی فروش محصولات مون رو داره یا نه، که متاءسّفانه نداشت. - دوست عزیز، به چند دلیل، نمی تونیم نمایندگی فروش رو به شما تقدیم کنیم. از طرف خودم و مدیریّت شرکت، صمیمانه ازتون عذرخواهی می کنم. امیدوارم در آینده، بتونیم با هم همکاری کنیم. دلخور شد و دلایل ردّ درخواست شو پرسید، که براش توضیح دادم. حسابی، کفرش در اومد. رفت به طرف در خروجی. در رو واز کرد و قبل از این که بره بیرون، برگشت طرف من و گفت: - یه چیزی رو می دونی ؟ همکارات، آدمای چابلوسی ان و خواستن پاچه خواری کنن. تو، بی ریخت ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم. این رو خیلی جدّی گفتم که یه وقت، هوا ورت نداره. - ؟؟؟!!! ..... ؟؟؟!!! ..... ؟؟؟!!! ..... و در رو کوبید و رفت. نتیجه گیری : اگه به ریخت و قیافه تون اهمیّت می دین، هیچ وقت، دست ردّ، به سینه ی کسی نزنین ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط دانش |
|
|
یکی از همکارام هست که دو تا پسر کوچیک، به نام های بهروز و روزبه داره و روزای پنج شنبه، اونا رو با خودش می یاره شرکت . پنج شنبه ی پیش، این دو تا بچّه، درباره ی عمّه هاشون با ما صحبت می کردن. بهروز: ما دو تا عمّه داریم. عمّه فخری و عمّه فریده. روزبه: راست می گه عمو. عمّه فریده، بیست و پنج سال شه. خیلی جوونه. بهروز: آره، عمّه فریده خیلی جوونه. ولی عمّه فخری، چهل سال شه. روزبه: آره بیچاره خیلی پیره. دیگه کم کم باید فوت کنه. همه ی ما: ... ؟؟؟!!! .... ؟؟؟!!! ... ؟؟؟!!! ... این بود، نتیجه ی مطالعات و بررسی های دو تا بچّه، از متوسّط طول عمر، در کشور.
گفتم که حساب کار، دست تون بیاد !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط دانش |
|
|
چند وقت پیش، روان شناسا اعلام کردن : بگو مگو و جنگ های لفظی، بین زن و مردا ( فرقی هم نمی کنه که نسبتی با هم داشته باشن یا نداشته باشن )، می تونه دو دلیل داشته باشه : 1 - علاقه ی زیاد 2 - نفرت زیاد نمونه سوال احتمالی، برای درس روان شناسی : پس از مطالعه ی گفتگوی زیر که بین یک زوج ( بدون توجّه به نوع رابطه شون ) صورت گرفته، تعیین کنید که این گفتگو، بر پایه ی علاقه ی زیاد بوده یا نفرت زیاد ؟ زن: می گم مرتیکه ی {...}، چه خوبه که حتّی بگو مگوهای من و تو، بر اساس تفاهم کامله مرد: آره زنیکه ی بی {...}. باید اعتراف کنم ما خیلی خوش شانس یم. مگه نه ؟ زن: آره خیلی. الهی سر تخته، بشورن ت. باید قبول کنیم اگه این اختلاف نظرا نباشه، رابطه ها خیلی یه نواخت می شه. حرف مو قبول نداری، بی {...} ؟ مرد: چرا ایکبیری، قبول دارم دربست. آآآآآآآآآآآآآه چه شاعرانه ! من به تو فحشای ناجور می دم. تو هم متقابلا" جواب مو می دی. این بی نظیره زن: آره، موافق م کچل جون. حالا واسه ی شام می ریم رستورانی که من می گم. فهمیدی یا نه، پدر {...} ؟ مرد: آخ جووووووووون، عجب دیالوگ محشری بود. پدر {...}، تویی و هفت {...} ت. ولی باید عرض کنم، یا می ریم رستورانی که من می گم، یا اینقده گشنگی بکش که آخر سر، دمپایی هاتو بپزی و بخوری زن: آخ که چه زیبا بود {...}. تو در بیان جملات رکیک عاشقانه، یه پا متخصّصی ..... مرد: اختیار داری {...}. در مقابل گل افشانی های تو، صفر صفرم ................ زن: ......... {...} ..................... مرد: ................ {...} .......................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط دانش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
پیش از خوندن مطالب، روی تصاویری که در بالای اون ها می بینین، مکث کوتاهی داشته باشین.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
زندگی برای زندگی حمیدرضا و مریم موج چهارّم بهاره دوستی با گل سرخ من و خودم ما این روزها، حال مان خوب نیست نغمه ی درد خاطرات خاله قوساله لحظه های رویش جیشت |
|
RSS
|